کریم از اولاد کریمان

نقل می‌کنند که شاه عباس وقتی میدان نقش جهان را می‌ساخت، دم دمای غروب خودش می‌رفت و مزد کارگران را می‌داد. کارگران هم برای دیدن شاه و هم برای گرفتن پول صف می‌کشیدند و خوشحال و قبراق مدت‌ها در صف می‌ماندند تا از دست شاه پول بگیرند.
در این میان عده‌ای بودند که کار نکرده بودند و روی خاک غلت می‌زدند و لباس‌های خود را خاکی می‌کردند و در صف می‌ایستادند تا بدون زحمت کشیدن حقوق دریافت کنند. وقتی نوبت به آنان می‌رسید، سر کارگرانِ عصبانی که کار نکرده‌های مرد رند را خوب می‌شناختند، به پادشاه ندا می‌دادند و کارگران خاک‌مالی‌شده را با فحش و بد و بی‌راه بیرون می‌انداختند اما شاه عباس آن‌ها را صدا می‌زد و به آن‌ها نیز دستمزد می‌داد و می‌گفت: من پادشاهم و در شان من نیست که اینان را ناامید برگردانم!

یا صاحب الزمان!
مدت‌هاست در بساط شما خودم را خاک‌مالی کرده‌ام!
گاهی در نیمه‌ی شعبان،
گاهی در محرم ؛
در عزای جدّ مظلومتان،
گاهی در زیارت و گاهی در قنوت نماز، دعای‌تان کرده‌ام!
تباکی کرده و پیراهن سیاه به تن کرده وخود را به عزاداران با اخلاصتان شبیه کرده ام .
خودم می‌دانم کاری نکرده‌ام ؛ ولی خوب یاد گرفته‌ام خودم را خاک مالی کنم و در صف، منتظر بمانم تا دستمزد دریافت کنم.
می دانم که شما کریم از اولاد کریمانید ،
و با کریمان کارها دشوار نیست .

ای پادشاه مُلک وجود!
این دست‌های نیازمند،
این چشم‌های منتظر،
این نگاه‌های پرتوقع،
گدای یک نگاه شمایند!
یک نگاه!
از همان نگاه‌ها که به کارکرده‌های با اخلاص‌تان می‌کنید!

مطلب قبلیشبهات علائم ظهور
مطلب بعدیشیعه واقعی کیست؟

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید