افق گشاییِ فلسفه انتظار

افق گشاییِ فلسفه انتظار

در اندیشه دینی مسلمانان، اعتقاد به مهدویت، ریشه در همان آموزه بنیادین دارد. اسلام، و با تأکید پردامنه تر تشیع، فلسفه تاریخی معنادار، توان مند، غایت خواه و آرمان گرا دارد و از این رو، چونان همه ساحت های دیگر، یادآور می شود که در پشت جاده های خلوت و خاموش، جهانی دیگر هست که ازقضا در همین طبیعت ناسوتی و روی همین کره خاکی صورت می بندد و به مسیر تاریخ و تمدن انسانی شکل متمایز و درخور انسان می بخشد.

۱٫ بنیادی ترین آموزه دین در معنای باطنی، اعتقاد و ایمان به وجود جهانی دیگر است. این اندیشه، که رکن همه معتقدات ایمانی و وحیانی است، فراتر و برتر از جهان محسوس است. جهان و بلکه جهان هایی هست که به گونه ای پوشیده و در بطن غیب، در درون این جهانِ عیان اند. در این فراروند دینی، ایمان به خدواند، آخرت، ملکوت، فرشته و همه گستره های معنوی و دنیوی، مفهوم می یابد و تبیین می شود. راست این است که بی شکوه این اعتقاد، حتی عمل آرمانیِ آدمیان نیز صبغه ایمانی ندارد و هرچند می تواند نیکو و بسزا باشد، اما دینی و ایمانی نیست. هم به این دلیل است که در همه کتاب های آسمانی، ایمان سرآغاز همه شناخت ها است.
مؤمنان، جهان صورت را نقابی پنهان کننده می انگارند که بطن هویت هستی را از چشم ها نهان می دارد و آن ها را به خود گرفتار می کند. در پسِ این جهان ظاهری، جهان هایی دیگر هست که هم موازی با این جهان در دامنه های هستی سیر می کنند و هم در فواصل زمانی حیات ما آدمیان رخ می نمایند. تنها پس از مرگ است که می توانیم چهره دیگر هستی خود را ببینیم و فقط آن هنگام است که به جهانی دیگر درمی آییم.
اگر این آموزه بنیادی دینی را بپذیریم، آن گاه همه ساحت های گوناگون وجودی را مطابق با تعلق دینی و ایمانی، متفاوت، پیچیده، رازمدارانه و تودرتو خواهیم یافت. این اعتقاد در لایه های همین زندگی طبیعی و ناسوتی ما نیز تجلی خواهد داشت و درست به همان دلیل پیش گفته ، در معنابخشی ما به علم، طبیعت، تاریخ، تمدن و روح بشری اثر خواهد نهاد. نگاه مؤمنانه، همه ظواهر را خواهد شکافت و در پسِ هرچیزهر مفهوم انسانی- معنایی دیگر خواهد جست.
در چنین ساحتی، فلسفه تاریخ، فرایند تمدن سازی انسان و ایستگاه آخر جهان، تصویری دیگر دارد. اسلام این تصویر را در همه متون خود تذکر داده و بر آن تأکید کرده است. در اندیشه دینی مسلمانان، اعتقاد به مهدویت، ریشه در همان آموزه بنیادین دارد. اسلام، و با تأکید پردامنه تر تشیع، فلسفه تاریخی معنادار، توان مند، غایت خواه و آرمان گرا دارد و از این رو، چونان همه ساحت های دیگر، یادآور می شود که در پشت جاده های خلوت و خاموش، جهانی دیگر هست که ازقضا در همین طبیعت ناسوتی و روی همین کره خاکی صورت می بندد و به مسیر تاریخ و تمدن انسانی شکل متمایز و درخور انسان می بخشد.
واژه رمزگون «انتظار» در متون دینی همین آرمان را بسط می دهد و آشکار می کند. مؤمن در این دیدگاهِ ایمان ساخته، «منتظر» است. این انتظارِ البته به پایان رسنده و سیراب شونده، بی تردید گونه ای تکاپو، اضطراب فعال (active anxiecy)، رشدخواهی، تحرک و امید را با خود می آورد، و روشن است که چون همه انتظارهای بشری و همسو با رنگ وروی آن، دغدغه، نگرانیِ مثبت و کارساز، آرزو، مراقبت و طرح ریزی و برنامه اندیشی دارد و می طلبد.
تصور پایان و فرجامی خاص برای مسیر زندگیِ جمعی بشر، آن را از بن بست تهی بودگی به در آوردن است. تصویر آغاز و انجام زندگی بشر، آن را از وضع بی ثبات و پوچ انگاریِ فلسفه بافانه نجات می دهد و بدان سامانی هدفدار می بخشد.

۲٫ انتظار، گونه ای فلسفه جهان نگریِ نو است: این که کار و کنش انسان، روزی در نیکوترین و بسامان ترین قالب و صورت خود جلوه خواهد کرد و جهان، طبیعت، سیاست، حکومت، اقتصاد، رفاه، عدالت، ادراک، آموزش و طعم زندگی، در غایت رشد خود رخ خواهد نمود. آشکارتر از روز است که این آرمان، درونی ترین هسته همه رنج ها و شادی های بشری و تمامی فلسفه های شفاهی و مکتوب و هنر و ادبیات است.
کدام اسطوره، کدامین فلسفه و یا کدام شعر و ترانه است که این آرمان را به زبانی دیگر- با واژگان مربوط به حوزه معنایی خود- زمزمه نکند و آن را نخواهد و نبیند؟ این آرمان انسانی در مفهوم «انتظار»  به معنای دینی آن تجلی تمام یافته است. هم بدین سبب، منتظران در فراسوی امروز به فردا می نگرند؛ فردایی که همه سویه های زندگی انسان در آن زیباتر و پرمعناتر است. این اصل آینده اندیشیِ معناساز، تنها به مفاهیم سیاسی و اجتماعی باز نمی گردد. فردیتِ مبتنی بر چنین انگاره فرا اندیشانه دینی نیز سامانی متمایز از دیگر گونه های زندگی فردی دارد.
نکته روشنایی آور این است: در فراسوی افق های جهان کنونی و در فردایی بس نزدیک، شهری هست که حیات انسانی در آن در اوجِ شکوه و تعالی ممکنِ خویش، همه گره های بسته پیشین را می گشاید و از همه سختی های ادوار تاریخ بشری سربلند بر می آید و به مفهوم «زیستن انسان گون» تجسمی راستین اما زمینی و ملموس
می بخشد. این شهر، رویه دیگر تمدن انسانی است. مدنیّت هویت دار بشر، فارغ از همه زنجیرها و تیرگی ها، در افق تاریخ بر کرانه هستی ایستاده است. آیا چنین افق گشاییِ دین مدارانه ای، زیست فردی و اجتماعی آدمی را دگرگون نمی سازد؟ تماشای این افق در معنایی ژرف و ناب، در کلمه «ظهور» صورت می بندد. ظهور، عیان شدن هویت الهی انسان است. این البته معنایی لاهوتی تر دارد.
انتظار، فراتر از همه جوانب خود، گونه ای مفهوم متافیزیکی است. تنها شناخت و معرفت ویژه ای از جهان هستی است که می تواند در ادامه خود به مفهومی مانند انتظار بینجامد. بی آن نگره های فلسفی و معرفتی، سخن گفتن از انتظارِ جهانی نو بی معناست. اگر بشر چشم خود را در فلسفه های زیستی بگرداند، جهان را همواره چنان که هست می بیند و پیوندی میان زمین و آسمان نمی یابد. انتظار تماشای این پیوند است: همین که از دامنه های «خلقت» سرازیر شویم و به سوی قله های رفیع «شدن» کوچ کنیم. این دید تازه ای به جهان است.

۳٫ در پسِ اندیشه «انتظار» ، یک پرسش و در واقع رویکردی بنیادین وجود دارد. این رویکرد، ناگزیر، در همه ساحت های اعتقاد دینی از هر شکل و رنگ- جریان می یابد و تمامی جوانب زندگی دیندارانه را در بر می گیرد. زندگی دینی همواره ملازم و مستلزم گونه ای نیاز به اشتیاق به رستگاری است. رستگاری در همه زندگی های ممکن، غایت مراد و اوج آروزی مؤمنان است.
مؤمن در پی رستگاری هر دو جهانی است و در این راه نه به عمل و ایمان خود که در عین حال به امداد الهی نیز دل می بندد. نجات یافتن از این طبیعت دربندکننده و رها شدن از تیرگی جسم، ظلمت گناه، قفس تن، محدودیت جهان و مواردی چنان این، کما بیش در همه متون دینی در فرهنگ های گوناگون بشری جلوه دارد.
از این همه بر می آید که نیاز به رستگاری، امری عینی و حقیقی در باطن ادیان تلقی می شود. آن پرسش پنهان از مفهوم «انتظار» این است: آیا جهان به نجات بخش نیاز دارد؟ به حتم، فلسفه های نظری و عملی و نیز اصول زندگی روزمره در جهان کنونی و به تأکید، همه نگاه های روان شناختی، جامعه شناختی و معرفت شناختی چنین پرسشی را فراپیش دینداران می نهند. آیا به راستی جهان کنونی نیازمند منجی است؟ تبلیغِ این که ما در بهترین وضع ممکن تاریخ بشری زیست می کنیم، این پرسش را تیزتر و پردامنه تر می کند. عقلانیت مسلط کنونی برنمی تابد که مفهوم نجات بخشی و رستگاری در کار جهان، تبلیغ و ترویج شود و آن را مغایر با مبانی هستی شناختی خود می یابد. با این همه، در سراسر ادیان و هنرها و آرمان ها، نیاز و اعتقاد به چیزی یا وضعی بیش یا بهتر از آنچه « اکنون هست» امری انکارنکردنی است.
هیچ کس، و با هرگونه فلسفه ممکن، نمی تواند ادعا کند که ما «اکنون» در برترین شکلِ زندگی انسانی قرار داریم و وضع چنان است که بهتر از آن نمی شود. البته آنچه اهمیت تام دارد، هسته عدالت خواهی آرمان است. در این نگاه، شکل زندگی روزمره، نظام سیاسی و اجتماعی، رفاه، دانش و عناصری از این گونه، در رده های بعدی اهمیت جای می گیرند.
این اعتقاد، به راستی، عقیده ای دینی و ایمانی و ماورایی است که در سراسر عالم و تاریخ و در همه فرهنگ ها و تمدن ها نفوذ دارد: «اکنون»  با تأکید بر معنای کلمه- وضع جهان چنان است که بی گمان نیازمند منجی است. این نه به معنای امری فرا انسانی، بلکه دقیقاً به مفهومی انسانی، از ضرورت تغییر دادن جهان خبر می دهد.

۴٫ در پسِ معنای فلسفه انتظار، حضور پایدار «انسان» حس می شود. آنچه در فرهنگ دانشی و بینشی دین، «انسان کامل» نام می گیرد، تجلی اراده خداوند در تجسد بخشیدن به کمال انسانی در هیأت انسان کامل است. غایت و مراد خلقت انسان، در ساحت وجودی انسان کامل شکل می بندد و حضور او در همه ادوار تاریخ بشر، این سرّ آفرینش را امتداد می دهد. آن نشانه راستین لاهوت بر روی خاک همواره هست و از صدر تاریخِ ازلی تا ذیل ابدی آن، حضور ممتد دارد. پیامبران و اولیا همواره امکان تحقق کمال انسانی را در وجود خود تداعی کرده اند.
مفهوم انتظار با چشم گشودن به افق هستی برای ظهور انسان کامل نیز پیوندی تمام دارد. انسان کامل در عصر خاتمیت نیز هست، اما زمان «ظهور» او فرا نرسیده است. این اعتقاد به وجود انسان کامل، که نمونه آرمانی انسان است، آفرینش انسان را معنادار می کند و در امکان تحقق هدف آن، تردیدها را می زداید. در این بیان، یک بُعد دیگر نیز کاویدنی است: نیاز تمثال جویی و شمایل خواهیِ بشری انکار ناشدنی است. این نیاز به شکل های گوناگون در طی حیات بشر خود را آشکار ساخته است. آنچه هست این است: بشر نیازمند دیدن شمایل کامل خود است. هنوز هم جهان، چونان گذشته، نیازمند و مشتاق برافراشتن این شمایل است. ادبیات، ورزش و حتی علم هر یک به نوبه خود سرشتی شمایل گرایانه یافته اند. آیا این همه آشکار نمی کند که در بشر چیزی هست که می خواهد مَثَل اعلای نوع خود را در بیرون از خود تماشا کند؟ انتظار، در کنار همه لایه های معنایی خود، این نیاز را نیز پاسخ می گوید: هم از آن برمی آید و هم به آن می انجامد.
در پدیدارشناسی دین می توان به همه وجوه پیش گفته «انتظار» و نیز معانی دیگر آن نگاهی تازه داشت. بر این بنیاد، اگر سیالیّت جاریِ مفاهیم دینی را بازستانیم و آن را از ریشه های تاریخی و معناساز خود بگسلیم، پرسش های زمانه را در برابر دین طرح نمی توانیم کرد. انتظار از آن جمله مفاهیم است که باید در همه هویت و دامنه های خود بازسنجیده شود. ناگزیر باید گفت که حتی اگر رویکردی کار ویژه گرایانه به دین داشته باشیم، انتظار، آفاق معرفتی تازه ای را در جهان نو خواهد گشود. این گشایش رهایی بخش، از فلسفه زندگی روزمره آغاز می شود و تا پیچیده ترین مناسبات انسانی امتداد می یابد.

منبع: www.bfnews.ir
نویسنده:محمد علی آهنگران

مطلب قبلیآیا ما منتظریم؟
مطلب بعدیانتظار؛ فُرصتی برایِ ظهور

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید